تولدت مبارک فرشته ی نجات مامان...
داشت باهام حرف میزد....گریه میکرد...میگفت ۵ سال بچه دار نشد
گفت خیلی سختی کشید ...
۵ صبح توی خونه روز ۲۵ آبان سال ۱۳۵۵ صدای گریه پسر بچه ای توی خونه پیچید
که اسمش رو گذاشتن سعید....
مامان نجات پیدا کرد...
توی ۷ آبان بود که مامان دوباره برگشت به همون روزا...
پائیز واسه مامان یعنی....
داداش سعید هیچی ندارم بگم ...
جز اینکه تولدت مبارک...
امشب ۳۵ تا شمع روشن میکنم و ۳۵ بار آرزو میکنم که برگردی....
+تب،کابوس،نداشتن او،درد زانوهای مامان،ببخشید....
