تولدت مبارک فرشته ی نجات مامان...

 

داشت باهام حرف میزد....گریه میکرد...میگفت ۵ سال بچه دار نشد

گفت خیلی سختی کشید ...

۵ صبح توی خونه روز ۲۵ آبان سال ۱۳۵۵ صدای گریه پسر بچه ای توی خونه پیچید

 که اسمش رو گذاشتن سعید....

مامان نجات پیدا کرد...

توی ۷ آبان بود که مامان دوباره برگشت به همون روزا...

پائیز واسه مامان یعنی....

داداش سعید هیچی ندارم بگم ...

جز اینکه تولدت مبارک...

امشب ۳۵ تا شمع روشن میکنم و ۳۵ بار آرزو میکنم که برگردی....

 

+تب،کابوس،نداشتن او،درد زانوهای مامان،ببخشید....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

خدایا من چم شده؟؟؟

 

نوشابه ها رو به جای یخچال گذاشتم تو فریزر...

کتابم رو گذاشتم بخچال...

ماکارانی رو ریختم توی آب جوش بعد ۱ دقیقه برداشتم گذاشتم دم...

توی کلاس بارها صدام میرنن تا به خودم بیام...

۳ بار مامان گفته برو چایی بیار آخرشم رفتم آب آوردم...

خدایا دارم دیوونه میشم...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

این من و تو و روزنامه ها و تسلیت ها و عکس ها و شکستن....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

تنها راه کمی مانده است!

شاید به اندازه ی یک خواب کوتاه بعد از ظهر...!
سعید رفته است و در پس رفتنش
گم میشود

من تا قله راه خواهم رفت...

ولی هنوز دستانم به رنگین کمان چشمان سعید آغشته نشده است ...

نگاه سنگین سکوت قله مرا تا دوردست رویاهای با سعید بودن خواهد برد...

ولی تنها با صدای سوسوی اولین ستاره ی شب

به درون خود باز خواهم گشت...

از دورن خاطرات سعید را مرور میکنم

نسیمی از دور می آید

شاید سعید باشد

ولی خالی از لبخند سپیده است...

پس این هم سعید نیست

خورشید فردا دوباره خواهد دمید!

و زندگی

 صدای گنجشک های کوچک و سرمست از رنگ دیروز را به خود خواهد گرفت...

اما من زندگی بدون سعید نمی خواهم

صبح ...

با طلوع اولین پرتوهای خورشید از دوردست ها
که به سمت زندگی ام روانه می شود

از نو به دنبال سعید خواهم رفت

آغاز خواهد شد...

هم یافتن زندگی هم جستجو برای یافتن سعید


من

باز هم

تنها خواهم نشست...

با

آرزوهای سوخته ام

با یک مداد

پر از واژه های زغالی

پشت پنجره ی روز که سعید رفت

خیره به فله و دل گرفته

به انتظار یک غروب دیگر

پر از خاطره های هر لحظه با سعید بودن...!
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

7 آبان 89

 

داداش سعید تو رو خدا....

داداش سعید چشماتو نبند....داداش....داداش...

نگاه کن فقط ۱۰ دقیقه دیگه تا کمپ مونده...

داداش چشماتو نبند...

داداش صدامو میشنوی؟؟؟داداش من نمیدونم اگه بی هوش شی باید چیکار کنم

خواهش میکنم...

جون من داداش سعید تو که منو خیلی دوست داشتی...

آهای با شمام...دمای بدن داداش داره میاد پائین...تو رو خدا کمکش کنید

داداش سعید....داداش سعید....

نه...خدایا نه....نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...

ساعت ۱۰ شب ۷ آبان ۸۷ ...

تمام شدم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir