اومدیم خونه...

 

خیلی کار دارم داداشی اما اومدم که نگرانم نشی....

مامانی شنبه عمل شده از ۱۰:۳۰ اتاق عمل بود تا ۵ بعد هم بردنش آی سی یو چون عملش سخت بود و کم خونی شدید داشت

منم که انتظار اینو نداشتم کلی گریه کردم...

یکشنبه ۷ رفتم بیمارستان که اگه کاری داشتن باشم...۱۱ بردنش توی بخش...نسبت به عمل قبلی خیلی بهتره...بیشتر علائم های بیماریش مثل ورم پا و خوابیدگی هم بهتر شدن...

۲شنبه مرخص شد و اومدیم خونه...از اون روز همش مهمون داشتیم سرم شلوغه اما یادم نرفته که عاشقتم...ببخش دیر اومدم...

داداشی فعلا همه چی آروومه...

راستی داداش یادم رفت بگم که عطی هم عروس شد و خوشبخت...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

بله...

 

سلام داداشی...واست خبر خوب دارم

امشب یه زن داداش دیگه هم به تعداد زن داداش ها اضافه شد...

امشب داداش سومی هم نامزد کرد...

چون مامانی میخواد شنبه عملش شه رفتیم خواستگاری و نامزد شدن...

دوستش دارم خیلی...

امشب هم مثل نامزدی تو و داداش دومی اشک توی چشمام جمع شد...

واسه خوشبختیشون دعا کن

جات خالی بود و اینو همه ی ما حس میکردیم....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

کجا دنبالت بگردم بگم بغلم کنی؟؟؟

 

 

کجای این دنیا دنبالت بگردم بگم بیا ببین مامانی حالش خوب نیست؟بیا ببین گریه میکنه؟بیا ببین نمیتونه راه

بره؟بیا ببین خواهر کوچولوت تنها مونده؟

مامانی ۲۴ تیر عمل میشه...کمرش

داداش سعید بر میگردی مگه نه؟؟

داداش سعید بگو که دلت واسم تنگ شده

بگو که تو هم دیگه نمیتونه اونجا وایسی

بگو که زود بر میگردی

بگو .....

این روزها ته تمام مشکلاتم میرسه به اونجایی که زود به تو زنگ میزدم و حلشون میکردی اما حالا تو نیستی

و گوشی خاموشت.....

نه ترم تابستونی میگیرم نه زبان....باید به مامان و خونه برسم...۲ تا عروسی دعوتم اما نمیرم...

داداش سعید بغلم کن....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir