تولدت مبارک
امروز تولد ِ یه تولد بزرگ برای یه آدم ِ بزرگ
داداش ِ ۳۶ ساله ی من تولدت مبارک.
برگرد تا بازم تو چشمات نگاه کنم بگم که عاشقتم.
امروز تولد ِ یه تولد بزرگ برای یه آدم ِ بزرگ
داداش ِ ۳۶ ساله ی من تولدت مبارک.
برگرد تا بازم تو چشمات نگاه کنم بگم که عاشقتم.
دیروز فهمیدم تو این خونه انگار فقط منم که خیلی سفت و محکمم
آخه این همه خواب میبینم این همه حرف میشنوم و بازم آرومم
دیروز امید خوابتو دیده بود حتی نتونست درست واسمون بگه چی دیده مثل ابر بهار اشک میریخت
صبح مامانی گفت انگار خواب دیده که یه جایی بودی با دو نفر دیگه هر چی صدات زده جواب ندادی ،رفته
از یه جای دیگه بیاد پیشت دیگه پیدات نکرده
دلم خیلی دیروز واسه امید سوخت احساس میکنم تازه الان داره میفهمه که نیستی....
گفتن که زنده ای،حافظه تو از دست دادی،پیش یه خانم و آقا زندگی میکنی
فقط اینو میدونم که این حرف انگار یه جون دوباره به مامان اینا داد
صبح که بیدار شدم مامان و بابا با ذوق شروع کردن تعریف کردن
بعد هم گفتن که ۱۰ شب قبل خواب سوره یاسین رو بخون یه خوابی میبینی
اون خواب رو بگو تا ببینیم میشه فهمید الان کجاست؟
داداش سعید میدونم که هستی یه جای دور
داداش سعید ما با همین امیدها زنده موندیم.....
+++بعدا نوشت:
یکی از دوستای بابا رفته پیش یه آقایی و عکس داداش رو نشون داد و اون هم بهش گفته پسرشون زنده ست،یه زن و مرد پیداش کردن و الان حافظه شو از دست داده و گفته استادم چند روز دیگه میاد اصفهان بیاین پیشش اون میتونه بگه که پسرتون کجاست
الان اکثر دوستامون و آشناها دارن به مدت ۱۰ شب یاسین رو میخونن تا هر کی خواب دید به اون آقا بگیم.
دیروز هم مثل سالهای قبل واست ختم انعام گرفتیم
دیروز هم مثل سالهای قبل سکوت کردم
قرار بود بمونی کنار غرورم....نبودی ببینی چقدر سوت و کورم
یه بار دیگه ۷ آبان اومد و رفت
بازم روزا رو میشمارم....
شب قبل از مراسم بابا خوابت رو دیده بود،تو خواب گریه میکرد
گفت که پیدات کرده بودیم اما صورتت زخمی بود و همه ی بدنت درد میکرد
پیش دکتر که بردیم گفته که چون یخ زده بوده و باز شده درد ِ بدنش مال ِ اینه،خوب میشه
داداش سعید برمیگردی میدونم...من بازم چشم به راهت میمونم
۷ آبان ۹۱
نه دیگه نه اشکی واسم مونده و نه حرفی.
داداش دلم واست تنگ شده..............................................
فقط تو یه نگاه به این عکس بنداز داداش سعید

+برادر دوم من در مراسم یادبود سعید
امروز همه بودن
بابا قربونی داشت مثل هر سال
مریم نازنین ِ تو هم بود
سر سفره بودیم که بابا مریم رو بغل کرد و با صدای بلند شروع به گریه کرد
و به دنبال اون هر ۳ برادر و مامانی
وقتی نگاهشون کردم و هیچ اشکی نریختم فهمیدم که
بلاخره چشمه ی اشکم خشک شد.................