دوباره از نو
سلام داداش جانم
دوباره برگشتم همینجا، اومدم بازم حرف بزنم برات، بگم که هنوز چشم انتظارتم ، هنوز صدای خنده هات تو گوشم
این مدت ازت دور بودم ببخش
نه اینکه حرفی نداشته باشما نه ، دست و دلم به نوشتن نمیرفت
ولی انگار محرم تر از اینجا جایی نیست یا شایدم کسی نیست که بیاد بپرسه حال دلت چطوره باران؟
چی میکشی داداشیت نیست؟ چرا حرف نمیزنی باران؟
روزها میگذره داداشی ولی نمیدونم خوب یا بد
فقط میدونم هنوزم وقتی کسی اسمت رو میاره منو مامانی میشیم بغض...
دیگه اینجام داداش خوبم، اینجام که بازم باهم حرف بزنیم و من عین اون روزا واست گزارش کار بفرستم
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: