حرف بزنیم...

 

حرف بزنیم...

۹ اردیبهشت کیفم رو زدن توی آرایشگاه یه خانم بود...هفته ی بعد دسنگیر شد و مدارکم رو بهم دادن اما باقی وسایل رو نه....شکایت کردم و رفتم دادسرا...تنها...تمام تنم میلرزید...آوردنش، ۷ تا خانم بودیم اعتراف کرد اما خونه ش رو لو نمیده...خدا کنه کیفم پیدا شه......

مامان روز به روز داره بدتر میشه چند تا دکتر دیگه پیدا کردم اما همشون واسه چند ماه دیگه نوبت میدن......

درسام موندن حس خوندن ندارم...حوصله ی خودمو هم ندارم.....

دلتنگه یه سری آدمام...دوست دارم باهاشون حرف بزنم...

این ترم کلاس زبان نرفتم...هفته ای هم بک روز دانشگاه...توی خونه بودم تمام مدت...دارم افسرده میشم...

بچه های کلاس فردا میرن دره عشق...اما من نمیرم مامانی حالش خوب نیست میترسم برم مهمون بیاد بدتر بشه......کاش میتونستم کاری واسه مامانی بکنم

هنوز کابوس میبینم...تو هم نیستی...همین

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

مادر...

 

مادر تنها بتی ست که شکسته هایش هم بر من خدایی میکند...

مامان عاشقتم....

+روز زن و مادر بر همه ی دوستای گلم مبارک مخصوصا پادیر من و آفتابگردان پادیر....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

برگشتم داغون....

 

شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران،ما که میسوزیم و پروانه نداریم چه کنیم؟؟؟؟؟

برگشتم اما داغون تر از قبل...

رفتم که یه بار دیگه سعیدم رو ببینم...رفتم که درد این سالها و روزها رو گریه کنم و آرووم شم

رفتم که یه بار دیگه احساس کنم دارمش...که نگرانمه...

نمیدونم چرا ؟اما آرووم نشدم،ساکت نشدم،دلتنگیم بیشتر شد...گریه کردم اما خیلی آرووم تر از همیشه خیلی آرووم تر....فقط نگاه میکردم و اشک میریختم بدون هیچ صدایی...باید نگاهم میکرد تا ببینه دارم گریه میکنم...

داداش سعید نگاه کردی؟؟؟

آمدم ولی نشد... گوش کنید

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

دارم میرم جایی نیستم چند روزی...دعا کنید وقتی بر میگردم داغون تر از این که هستم نشم...

دوستتون دارم...

داداش سعید زود میام...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

من و خدای من و ایمانم...

 

بهش میگفتم حتی دلم نمیخواد یک بار هم پام به نپال برسه.میگفت میفهمم چی میگی این حس تو رو من به باغمون دارم که رضا توی استخرش غرق شد...به خودم اومدم دیدم من یه درد رو تحمل میکنم و اون دو تا...دردی برادر ۸ ساله ای که غرق شد و همسری که بهترین دوستش بود و توی نپال گم شد....

اما بازم زندگی میکنه خیلی محکم...شاید قبول کرده که دیگه سعید نیست...

باران جان شاید سالها بعد وقتی برفها آب شد...انقدر تکنولوژی پیشرفت کرده باشه که کسی بتونه سعید رو زنده کنه چون الان یخ زده و باز یه زندگی جدید رو شروع کنه...این بهتره یا اینکه بذاریمش زیر خاک تا بپوسه؟؟؟

مریم جون مشکل من با اصل موضوع ِ...اینکه شاید سعید زیر اون برفها نباشه...مریم جون من هیچی ندیدم...تو هم همینطور.اون کفش،اون کوله پشتی،گوشی معاینه.....

باران نمیدونم هیچی نمیدونم...اما میدونم که اگه هر کدوم از ما جای سعید بودیم دوست نداشتیم عزیزترین هامون اینجوری داغون شن...

مریم جون قبول..اما ازم نخواین که بگم دیگه سعید برنمیگرده...بذارین همینجوری با امیدی که دارم زندگی کنم...اونجوری به خدا چیزی ازم نمی مونه...

داداش سعید بر میگردی میدونم.....ایمان دارم

داداش سعید یتی نیومده دنبالت؟؟؟؟؟؟؟

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

گاهی جلو آیینه می ایستم...خودم رو توش می بینم...دست روی شونه هاش میذارم...

و میگم....

چه تحملی دارد دلت....

+نازنین مریم ِ تو اینجاست ...هم خوبم هم خیلی بد خیلی داداش...باید با هم حرف بزنیم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir