حرف بزنیم...
حرف بزنیم...
۹ اردیبهشت کیفم رو زدن توی آرایشگاه یه خانم بود...هفته ی بعد دسنگیر شد و مدارکم رو بهم دادن اما باقی وسایل رو نه....شکایت کردم و رفتم دادسرا...تنها...تمام تنم میلرزید...آوردنش، ۷ تا خانم بودیم اعتراف کرد اما خونه ش رو لو نمیده...خدا کنه کیفم پیدا شه......
مامان روز به روز داره بدتر میشه چند تا دکتر دیگه پیدا کردم اما همشون واسه چند ماه دیگه نوبت میدن......
درسام موندن حس خوندن ندارم...حوصله ی خودمو هم ندارم.....
دلتنگه یه سری آدمام...دوست دارم باهاشون حرف بزنم...
این ترم کلاس زبان نرفتم...هفته ای هم بک روز دانشگاه...توی خونه بودم تمام مدت...دارم افسرده میشم...
بچه های کلاس فردا میرن دره عشق...اما من نمیرم مامانی حالش خوب نیست میترسم برم مهمون بیاد بدتر بشه......کاش میتونستم کاری واسه مامانی بکنم![]()
هنوز کابوس میبینم...تو هم نیستی...همین
