مقصد سلیمانیه عراق...باید از سنندج رد شد از شهر یکی از همون پسرهایی که توی تیم داداش بوده،همونی که توی جستجوی دوم همراه بابا رفته...
نه این دیگه مسافرت نیست...باید به حرفهاش گوش داد و شکست...باید نبودنت رو حس کرد.
۴ فروردین رسیدیم خونشون...شروع شد با خواست بابا،مرور اتفاق های ۷ آبان ۸۷.
باران گریه نکنیا....باشه باشه اما نشد...رفتم پشت بوم خونشون و تا تونستم گریه کردم.دیگه توان تصور اون روز رو ندارم...دیگه جونی واسم نمونده
مهربون بود،نگران حال ما،خیلی مراعات میکرد،نمیخواست که پائیز رو دویاره بیاره توی بهار اما نشد
میدونستم دروغ نمیگه مثل آقا سعید یکی دیگه از بچه های گروه...میدونستم حقیقت همینه که داره میگه
اما دل خواهر کوچولو با این حرفها آرووم نمیشد...
یه احساسی بهم میگه برمیگردی خیلی زود...
داداش سعید ۲ روز اونجا بودیم بعد هم کرمانشاه جایی که تو سرباز بودی...میبینی این مسافرت نیست
دیروز دوستم اس داد که باران وقتی داداشت رفت چیکار کردی تا آرووم شدی؟؟دلم ریخت هر چی زنگ زدم جواب نداد...زنگ زدم بقیه بچه ها گفتن داداش ۲۱ سالش تو تصادف فوت شده...نمیدونستم چه جوری آررومش کنم آخه دل خودم داغون بود اما تا صبح واسش حرف زدم...
خدایا دلت به حال ما خواهر ها نمیسوزه نه؟؟؟
داداش سعید دیشب برگشتیم ...مسافرت ۳ روزه نه ...مرور خاطرات ۳ روزه تمام شد...
دوستت دارم یادت که نرفته....امشب بیا توی خوابم و سرمو بذار رو سینت مثل اون روزا که از ترس تو بغلت قایم میشدم...بیا تا بهت بگم این خواهر کوچولو هیچی جز گرمای آغوشت رو نمیخواد...