تولد...

 

داداش سعید هنوز منتظرم که بهم زنگ بزنی بگی خواهر کوچولو تولدت مبارک...

داداشی هنوز وقت داریا...منتظرم.

داداشی تو رو خدا...

داداشی امروز ۳۰ مرداد روز تولد منه....داداش سعید صدامو میشنوی....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

نمیدونم چرا داداشی ولی عجیب دل نارک شدم...با کوچکترین تلنگری میشکنم

روزی چندین بار گریه میکنم .دلم عجیب تنگه...

رفتن پادیر هم شده یکی از دلیل های دلتنگی من....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

برای پادیر لحظه های باران...

 

آبان بود یادته؟

تو یادته من چی کشیدم مگه نه؟

یادته چقدر واست گریه کردم مگه نه؟

۱۶ تیر بود که دیدمت که کاش نمیدیدم...کاش فقط تو خاطرم یه صدا میموند نه یه نگاه...

نمیدونم اگه بعد ۲۲ مرداد اومدم تهران بازم میتونم برم جاهایی که با هم رفتیم یا نه...

مریم جان توی تمام اون روزهایی که درد داشتم بودی...توی همه ی روزها.

میدونم جایی که داری میری بازم پیش منی ولی خیلی دوره...

میدونم اونجا که باشی بازم برای من خواهری بازم نگران منی...

نمیگم نرو چون باید بری...این روزها زندگی هلیا از هر چیزی مهمتره...

از شروع کردن از صفر نترس تو قوی تر از این حرفهایی...

یادته توی تهران هی بهت گفتم انقدر نگو هلیا....هلیا....هلیا....؟

ولی مریم اونجا بگو  اونجا واسه هر حرکتی صداش برن اونجا مواظبش باش.نذار بهش سخت بگذره...

دلم میخواد باهات حرف بزنم اندازه ی تمام این روزها که صداتو نشنیدم....

من خوب میدونم آفتابگردان مهربون الان چه حالی داره چون مامان رو میبینم...

مریم جون غصه ی هیچی رو نخوریا...تو اونجا خدا رو داری...اونجا بازم دعاهای من همراهته...

میخوام بازم بگم ولی اشکام نمیذاره...برو خدا پشت و پناهت...

 

این اهنگ رو که میشنوم یاد تو می افتم....

دلت هر موقع تنگ شد خبرم کن....دوباره دستاتو تاج سرم کن....

برای علی آقا...

اول خدا بعدم شما...مواظب مریم ِ من و هلیا باشین.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

واسه دل خودم 2

 

مامان داره گریه میکنه...

اگه تا الان زنده موندم فقط واسه خاطر دل مامانه...
میدونم منم نباشم هیچکی هواش رو نداره...
ولی راستش داداشی خیلی دلم میخواد که بمیرم...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

واسه دل خودم 1

 

داداشی دارم کابوس میبینم صبح که بیدار میشم تمام تنم میلرزه...

داداش سعید چند شب پیش خوابت رو دیدم سرمو گذاشتی روی سینت گفتی بسه هر چی یواشکی

گریه کردی بلند گریه کن ببین من برگشتم....

داداشی دارم دیوونه میشم.

دارم دیوونه میشم...دارم کم میارم...خسته شدم از بس به آدما محبت کردم و دلم شکست...

به خدا داداشی دیگه نمیتونم.به من میگن دلت میخواد بهت ترحم کنن میگن تو کمبود محبت داری

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

برای شما...

 

داداشی آقا کمالی هم رفت پیش خدا...

بیمار دیابتی که میگفت با تو عهد برادری بسته ،کسی که خدا رو به سر امام حسین قسم میداد برای

برگشت تو....کسی که همه ی حرفهاش ختم میشد به تو...کسی که منو خواهر صدا میزد....

 

باور دارم که دوسم دارین،باور دارم که نگرانم هستین،باور دارم که تحمل غصه ی منو ندارین

ولی ازتون خواهش میکنم باور کنید که داداش سعید من برمیگرده....

از این به بعد پستها رو رمزدار میذارم که فقط خودم بدونم و دل داغونم و داداش...

که نه دیگه من از دیدن کلمه مرحوم قبل از اسم داداش زجر بکشم نه اشکام شما رو زجر بده...

دوستتون دارم باور کنید .داداش آرش ممنون به خاطر همه چی.

لطفا ازم رمز نخواهید...بذارید تنهایی درد بکشم ممنون که اینهمه وقت کنارم بودین.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

1000 روز شمردم...

  توضیح:تولد داداش سعید من ۲۵ آبان

از ۷ آبان ۸۷ تا ۴ مرداد ۹۰ میشه ۱۰۰۰ روز

این جمله ها هم sms های من به داداشه...

 

تولدت مبارک داداش خوبم....دوست دارم ۱۰۰۰ تا

روزت مبارک داداشی.....دوست دارم ۱۰۰۰ تا

داداشی میشه به بابا بگی که منو هم ببری مشهد؟فدات شم.دوست دارم ۱۰۰۰ تا

داداشی ۵ شنبه این هفته میای؟کتاب پرویز شاپور هم واسم بیار.دوست دارم ۱۰۰۰ تا

 

یادته؟میدونم که یادته.داداشی ۱۰۰۰ تا واسه من آخرین عدد بود.

داداشی ۱۰۰۰ واسه باران یعنی خیلی

 

داداشی من ۱۰۰۰ روز شمردم و تو هنوز نیومدی...نیومدی...نیومدی....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

خبر....

 

چند روز پیش سر کار بابا اینا یکی از کارگرها رفت زیر غلطک و جون خودش رو از دست داد.یادم میفته

سردرد میگیرم

دو روزه دارم لباس اتو میکنم ۱۶ تا پیراهن مردونه و ۶ تا شلوار

توی این چند روز ۵ تا پتو شستم

امروز چون ماشین لباسشوئی کار نمیکرد مثل زمان های قدیم در تشت و با دست لباس شستم

دیروز حین اتو کردن لباسها به مامانی گفتم چرا من خواهر ندارم و زدم زیر گریه

دیشب مامانی سر سجاده به خدا گفت دلت واسه من نمیسوزه واسه باران بسوزه داداشش رو برگردون

توی چشمای من نگاه میکنه میگه چند درصد احتمال میدی سعید بیاد ؟میگم ۱۰۰ درصد

میگه به واقعیت اعتقاد داری؟؟؟؟دلم میخواست خفه ش کنم

و اینکه متاسفانه دیروز فهمیدم خانم لیلا اسفندیاری هم مثل داداش سعید توی کوههای هیمالیا سقوط

کرد و اینکه جسدش معلومه اما انقدر جاش خطرناکه که نمیتونن برن بیارنش....

خدایا صبر بده.صبر

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir