دیروز تا خود اصفهان توی اتوبوس گریه کردم....

ولی یکم هم درد دلم آرووم نگرفت

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

باران ببار/مرا به یاد من بیار

 

+نتونستم ننویسم...هر بار میخونمش آرووم میگیرم و امشب از اون شباست که نیاز داشتم به حرفاش...

این نوشته در مورد خداست برای من...نیایش عاشقتم...

بارانم،

چگونه برایت بگویم آنچه را خواسته ای، که همهء من برای تو همان است که خواسته ای!

چگونه صدایت کنم، به چه نامی صدایت کنم که بهار شیرین و با طراوتِ حضور تو ، مرا زندگی آمیز ترین و لطیف ترین باران بهاری است!

باران بانو!

چگونه برایت بخوانم آن سرود نابی از زندگی و آرامش را ، هنگامی که تو آرام ترین بارانی برای کویری ترین لحظه هایم؟!

چگونه در آغوشت گیرم آن زمان که آغوش مرا آرامی جز آغوش ِ سادگی تو نیست؟

باران محبوب من!

میخواهم برایت از خدای گویم ...

خدا را، خدا را ...

 خدا را باید جست. همین اطراف!

شاید روی میز کنار گلدان یا قندان! یا حتی کنار فنجان قهوه!

قهوه که ظاهرش شیرینی و تلخی اش را نشان نمی دهد، می دهد؟

شاید همین نزدیکی ها؛ در قنداق بچه ای که با شوخی های مادر ریسه می رود!

شاید کمی آن طرف تر!

در اشکای بچه ای  که از دردی کهنه ... در بیمارستان ... دکتر ها می گویند امیدی نیست ...

خدا را ؛ خدا را ...

خدا را باید بویید. همین حوالی!

در شالیزار، در لاله زار!

در کویر، در کوهستان!

بوی خلوص، بوی حضور!

بوی انتظار، بوی خلاء!

خدا را باید خواند. بسیار ساده و آرام!

و البته آرام آرام!

باران دل نازک من!

خدا را باید گاهی شنید.

چگونه؟ در چه؟

تصور کن ... صدای پای مسافری را که از راه دور می آید، که آرام می آید، با لبخند.

که بعد از روزگاران می آید. که ... چه فرق می کند؟! فقط می آید!

بارانم می شنوی؟! من که می شنوم!

در صدای خنده های آسمانی دخترک، که مسافر برگشته از سفرش را می بیند

– مسافر انگار کوله باری از سعادتی سعیـــــــد به همراه دارد!-  ....

باران بانو کجا بودم؟! رشته کلامم رها شد! آها،

در صدای خنده های دخترک صدایی دیگر می شنوم. تو هم می شنوی؟!

صدای خداست که می آید! آری؛

صدایش می آید!

بارانم

باران من، باران من ... آه باران من!

آه که چقدر این روزها نیایشت، به طراوت باران نیاز دارد ...

می دانی باران بانو؟!

خداوند؛ همین خدای خودمان را می گویم؛

باران را دوست دارد.

نیایش را هم دوست دارد.

اما به گمانم،

عاشق نیایش در باران باشد!

یا عاشق نیایش ِ باران

یا عاشق بارانی که نیایش زمزمه می کند ...

می بینی؟!

من و تو از هم جدا نیستیم.

کافیست امتحان کنی!

 

خدایا بار خدایا!

دلم باران،

دستم باران،

دهانم باران،

 چشمم باران؛

 

این بار برای باران ،

برای باران ها!

 

برای سعید ،

برای سعید ها!

 

  برای باران

                                              نیایش ِ باران

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

وایسا...

 

چه جوری میشه زمان رو نگه داشت؟؟؟

داره آبان ماه میشه...

داداش سعید بالا نرو خواهش میکنم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

وای داداشی این ترم درسام خیلی سختن...

فرانسه...زبان تخصصی...صدور بلیط...

کلاس زبان هم شده قوز بالا قوز...

دیروز که زن داداش زنگ زد گفت یه ۲ ترم زبانت رو نرو بشین درساتو بخون و فرانسه رو یاد بگیر

و بعدم شروع کرد رو مخ من کار کردن که زود تمام کن تا بورسیه بفرستمت انگلیس

بعید میدونم مامانی بذاره...مامانه و یدونه دختر....

راستی داداشی دیروز فهمیدم تمام اون درسایی که تا حالا به خاطر تشریحی بودن امتحاناشون نگرفته بودمشون و درسای تشریحی این ترم مثل ریاضی و زبان،تستی شدن دارم بال در میارم...

همه چی آروومه البته نه خیلی...

الان یک هفته میشه بدون اغراق هر شب کابوس میبینم ولی چیکار کنم؟؟؟

 

+مریم جون تا قبل از اینکه من بیام خارج به اونایی که پیشتن انگلیسی یاد بده فرانسه هم شد زبان؟؟؟

+داداش آرش یه قولی داده بودیا...هدیه...لباس...من....به فکرش باش کم کم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

باران...درد...انتظار

+نوشته ی زیبای یک دوست برای من...

باران ، میدانم دردهاي تو
جامه نيستند
تا ز تن در آوری
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته‌ي سخن درآوری
دردهاي تو نگفتني
دردهاي تو نهفتني است
دردهاي مردم
درد مي کند
اما دردهای تو
انتظار هست
لحظه‌هاي ساده‌ي بودن سعید
درهای رفتن سعید
درد مي کند
انحناي روح تو
دست در انتظار مي زند ورق
روز روز های شعر انتظار
شعر تازه ي باران را
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
انتظار، حرف نيست
انتظار، نام ديگر باران است
باران شخص نیست
باران درد است
باران انتظار هست ... انتظار
من چگونه باران را صدا کنم؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

درد داره مگه نه؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

12 مهر...

 

میگم نمیخوای برگردی خونه؟؟؟

نمیخوای بیای ببینی خونه ی جدیدتون چطوریه؟؟؟

داداش سعید امروز ۳ سال شد که تو از خونه زدی بیرون...

۳ سال شد که من صدات رو نشنیدم....

 

بعدا نوشت:

دیشب تا صبح هم من هم مامانی خوابت رو دیدیم...امروز مامانی روزه گرفته.داداشی همه گریه میکردن و بهم میگفتن چشمت روشن داداشت برگشته...

هر جا میرفتم تمام مدت داشتم باهات حرف میزدم...بهت میگفتم بسه دیگه و تو میگفتی میدونید چند وقته صدای خواهرم رو نشنیدم؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

سالگرد ازدواج...

 

داداش سعید امروز ۱۰ مهر...یادته این روز رو ؟؟؟

توی مشهد حرم امام رضا....نازنین مریم...سال ۸۴

تبریک داداشی...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

 

من الان خوبم....فقط الان....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir