امروز...

 

بابا رو عصر فرستادیم با دوستاش شمال

باز من موندم و مامان...

دو تا داداشیا هستن ولی خب سر کارن

آقا سعید مامان خانومت امروز خیلی گریه کرد

صبح گریه کرد آرومش کردم دوباره عصر

عصر توی خودش گریه میکرد بعد ۱۵ دقیقه فهمیدم مجبورش کردم حداقل درست گریه کنه

بهم میگن وقتی مامانت گریه میکنه هی نگو مامان گریه نکن بذار بعضی وقتا گریه کنه

ولی آخه گریه های مامان من از بعضی وقتا رد شده همیشگی شده

امروز مامانی گریه کرد و من شکستم دیگه آخرش نفسش بالا نمی اومد ومنم با همون ترس دویدم

سراغ آب

داداش سعید پس فردا روز مادر

پارسال که جرات نکردیم بهش تبریک بگیم از بس گریه کرد

امسال هم بهش گفتم مامانی واست چی بخرم؟

گفت من جز بچه م هیچی نمی خوام

منم جز تو هیچی تو این دنیا نمی خوام هیچی

امروز داداشی تو خودم خیلی گریه کردم خیلی

امروز غم نبودنت،گریه های مامان،تنهاییم منو شکست ولی قول دادم گله نکنم

با تنهایی کنار میام ولی نبودنت چی؟؟؟

خیلی باهات حرف دارم ،دلم خیلی گرفته،دلم برای خودم میسوزه

کاش...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir