ذهن داغون من
من بی تقصیرم
اینجوری نگام نکن آره تقصیره توئه
چقدر گفتم نرو،ولی گوش ندادی
حالا به من ربطی نداره
نمی تونم درس بخونم
فکر همه چیز میاد توی ذهنم
اون شب اول،مراسم،گریه هام
رفتن داداشا سر زندگیشون و نبودن تو
نه نه بلدم هنوز مدیریت ذهنی که یادم دادی بلدم
ولی وقتی همشون بهم مربوطن من چه جوری چند تاشو جدا کنم
داداش من می خوای دعوا کنی دعوا کن من نمیتونم درس بخونم
تو هم به جای اینکه تو این روزا بیای به من روحیه بدی
میای تو خواب و میری که باز من گریه کنم
آقای دکتر دم شما گرم
حالا لطف میکنید میاید توی خواب بنده و میگید من با این درسای وحشتناک چیکار کنم
داداش سعید انصراف میدم ها
گفته باشم پس زود بیا
بوس بوس
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: