بدون تو میگذره ولی چجوری...
سلام داداشی
ببخشید دیر کردم مثلا داشتم درس میخوندم
سه شنبه امتحان زبان رو دادم
و هیچ امداد غیبی به دادم نرسید مجبور شدم از مغزم استفاده کنم
انگار بد نبود
پنج شنبه هم ریاضی داشتم
قبل از امتحان یک عدد بسیجی را نشان بنده دادن و گفتن هیولا
حالا جرات داری تقلب کن
و منم که کلی برنامه چیده بودم واسه تقلب مثل بچه خوب رفتم نشستم روی صندلی خودم صدامم در
نیومد
ولی تا آخرش به اون بسیجی فحش نثار کردم که نذاشت من تقلب کنم
آخه امتحان بدون تقلب که حال نمیده
نمیدونم ولی خدا کنه پاس شه
عصر هم رفتیم با عمو ولایت
عروس خاله رو که هنوز یادته همون که تومور داره البته بهتره ها
چند وقتی بود که دلش میخواسته منو ببینه ولی من درس داشتم دیگه این دفعه بهونه گیرم نیومد
رفتم که ببینمش
بهار و تابستون میرن ولایت تو ویلاشون
رفتم خیلی خوشحال شد و کلی بغلم کرد
پسر خاله هم طبق معمول تا صدای منو شنید گفت باز رئیس سندیکای پدر سوخته ها اومد؟
پسر خاله رو زیاد میبینم ولی همش یه صحنه ازش توی ذهنمه
وقتی اون اتفاق افتاد واست
من گریه نمی کردم اومد خونمون
رفتم پائین تا منو دید زد زیر گریه
داداشی پیر مرد 80 ساله اشک میریخت بهم گفت دعای خواهر واسه داداشش میگیره باران دعا کن
رفتم کنارش گفتم پسر خاله سعید بر میگرده گریه نکن
خلاصه شب هم اونجا موندیم و صبح امروز هم رفتیم باغ مامان با عمو رضا اینا و دوست بابا
و من هم از اونجایی که خیلی دختر خوبی هستم رفتم نشستم توی ماشین با دختر دوست بابا که
امتحان داشت تا خوابش نبره و بخونه
الان هم اومدیم
راستی...
با عمو که به سمت ولایت اومدیم توی راه اول رفتیم باغ عمو تا چند تا درخت رو پیوند بزنه
صدام زد گفت عمو بیا به یه درد بخور چند تاشو تو پیوند بزن
باز یاد تو افتادم
یادته موقع انتخاب رشته گفتی باران بیا باغبانی بخون به یه دردی بخوری
و منم با حرص گفتم دختر حاجی با این ابهت بره باغبانی؟؟؟؟
داداشی امروز تمام شد ولی دیشب توی ویلا بابا باز گلی گم کرده ام را خوند و گریه کرد
نمیدونم خوب بود یا بد ولی شکر
هنوز دم در ایستاده ام داداشی...