نمیدونم چمه..

 

داداشی دلگیرم

از امید

از خاله

از دخترش،از سجاده آب کشیدن هاش

از همه

حوصله هیچی رو ندارم

امروز مامانی هم دلتنگت بود

گریه کرد مثل هر روز

و باز هم هیچکی زنگ نزد حال ما رو بپرسه هیچکی

خسته ام

این قرصا که میخورم افسردگی رو تشدید میکنه شاید ماله اونه

شاید مال گرماست

شایدم بهانه های نبودنت

نمیدونم فقط میدونم که بی حوصله شدم و خسته

اینجا هیچکی رو نداریم

هنوز عموهام یه کوچه اونورترن، ولی من و مامان کسی رو نداریم

کاش بر میگشتیم شهر خودمون

اینجا احساس غربت میکنم

اینجا همه غریبن

اینجا کسی سراغمو نمیگیره

دلم گرفته

ولی اشکام خشک شده بازم به خاطر همین قرصا

نمیتونم گریه کنم و بغض توی گلوم مونده

داداشی کمک...

جز شمع های اتاقم که پا به پای من میسوزن دیگه کسی رو ندارم...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir