همتون دارم گم میکنم...
داداش سعید تو رو اونجوری گم کردم
داداش دومی رو هم اینجوری...
خدای بالای سرم شاهده من حرف بدی نزدم،با اینکه منو نمیخواد،با اینکه مغروره
با اینکه...
و هر بار مامان گفت باران به داداش بگو و منم هر بار گفتم چی بگم نمیخوام کدورت پیش بیاد
ولی دیدی خیلی راحت...
نه داداش سعید دیگه حرف نمیزنم،ساکت میشم،من بلد نیستم بشم مثل اون
ولی میتونم ساکت شم نهایتش خفه میشم دیگه،میترکم،گریه هام دو برابر میشه ولی طوری نیست
کاش بودی و بازم میگفتی خواهر کوچولو تو صبوری کن...
مگه تو خوب نیستی پس تو بساز...
آره داداش سعید من می سازم ولی دیگه حرف نمیزنم جان خودم دیگه حرف نمیزنم...
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: