گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...
مامانی امروز همش بارونی بود
رفت توی ایوون و باز زد زیر گریه گفتم آخه مامانی من چته؟
گفت باران میبینی دیگه هیچی خونمون نمیاد؟میبینی دیگه کسی بهمون زنگ نمیزنه؟
چرا چون نمیتونیم بخندیم؟
راست میگه اگه این ۳ تا خاله هم زنگ نزنن صدای تلفن ما اصلا در نمیاد
خونه ی ما که یه زمانی به ترمینال معروف بود حالا همیشه سوت و کوره
گفتم مامانی خب من که هستم من که تنهات نذاشتم نیان راحت تریم
مگه میان اینجا دلداری میدن؟میان کنایه میزنن نیش میزنن و میرن
همش دارم فکر میکنم که این آدما هیچ وقت خدا واسشون غم نمیاره؟
به خدا داداشی من همیشه دعا کردم که تو دل کسی غم نباشه همش دعا کردم غم ما خیلی سخته
خدا واسه کسی نخواد
اما این اثبات شده
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: