دیگه داردم از دستتون دیوونه می شم...

روزی که شناسنامه رو باطل کردیم توی اتاق یه گوشه نشستم و توی خودم آروم گریه کردم

دختر عمو اومد کنارم گفت الان وقت گریه کردنه تو نیست

الان یه زن روانی که به شوهرش اعتماد نداره و فکر میکنه بابای ۶۰ ساله ی ما که نصف روز توی نپال

سیر میکنه شوهر ۴۰ سالش رو از راه بدر کرده افتاده توی زندگی ما و با حرفای احمقانه داره بین ما

فاصله میندازه

تمام حرفایی که پشت سر عمو و دختر عمو به من و مامانم گفت رو رفته از زبون من به دختر عمو گفته

اونم زنگ زد و هر چی از دهنش در اومد به من گفت و من باز مثل همیشه سکوت کردم

مشاورم گفت چرا حرف نزدی و حقت رو نگرفتی؟

گفتم مریم جون همین که گفتم خدا جای حق نشسته فکر کنم کافی بود

گفتنه من برای این افراد وقت تلف کردنه

خدا خودش جوابشون رو میده

آخه دختر عمو،تو ۲۰ ساله با منی بعد منو فروختی به یه آدم که ۶ ماهه میشناسیش؟

داداش سعید ناراحتم از اینکه چرا همیشه میگفتی بگذر

بذار طرف فکر کنه خیلی عاقل و درستکاره

آخه چرا ؟

حقش بود امروز صبح زن عمو هر چی پشت سر بابا گفته بود رو من هم رو کنم و چشمامو ببندم و دهنم

رو باز کنم؟

خسته شدم

۱۴ مرداد هم عروسی پسر عمه توی روستاست

به مامان گفتم من میرم تهران خونه داداش دیگه تحمل این فامیل رو ندارم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir