باران کیک می پزد...
قبل از این بیایم اصفهان داداشی یادته چقدر کیک می پختم
تو هم میخوردی و میگفتی بد نیست ولی دست پخت من بهتره
آره ماکارانی هایی که تو می پختی حرف نداشت
امروز از صبح تا ۶ بعد از ظهر با مامان ماست درست میکردیم برای عروسی پسر عمه
مامان گفت حالا که نمیتونم برم کمک ،حداقل این کار رو بکنم
با اینکه عمه انقدر مامان رو اذیت کرده
عصر هم رفتیم با هم کمی خرید کردیم
دلم میخواست کیک بپزم مثل اون روزا ...
مثل اون روزا که صبح می پختم تا شب چیزی نمی موند ولی حالا...
بابا که خیلی اهل این چیزا نیستن،تو و داداش دومی و امید هم که نیستین،داداش سومی هم که هنوز
نیومده
مامانی هم خورد و گفت خوشمزه ست ولی من دلم میخواست تو بودی و میخوردی
راستی داداشی امید تونست ویزا بگیره...
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: