بازم من مقصرم؟؟
من بلد نیستم حرف بزنم یا آدما حرفم رو نمی فهمن...
هنوز یک سال نیست که این وبلاگ رو ساختم
ساختم که باهات حرف بزنم ،ساختم که هم صحبت پیدا کنم
توی دنیای واقعی با اون همه آدم تنها بودم
اومدم اینجا که یکی باهام حرف بزنه،یکی که نگه خدا آقا سعید رو رحمت کنه،یکی که باور کنه تو بر
میگردی،یکی که حرفم رو بفهمه
داداش سعید تنهام...
هیچکی حرفم رو نمی فهمه
حتی اونی که نگرانمه،حتی اون که مهربونه...
داداش سعید میرم عروسی،میرم خونه نسترن اینا،میخندم ولی...
کی ازم پرسید باران داری با خودت چیکار میکنی؟
آهای تو که دوری تو که میگی نگرانی هیچ وقت بغض توی گلوم رو فهمیدی؟هیچ وقت گریه زیر خنده هام
رو فهمیدی؟
من که تا تب کردی اومدم بالای سرت
چرا نمی بینی من تب کردم،چرا نمی بینی من دارم میسوزم؟
آهای با توام که میگی دوسم داری
تو که میگی هر وقت غم داشتی به من بگو
میبینی داداش سعید من تنهام...
هر کی هر چی دلش خواست و به دهنش اومد بهم گفت و بعد گفت اعصابم خرد بود منم گفتم قبول
ولی من نباید اعصابم خرد شه من نباید حرف بزنم من فقط باید اطاعت کنم و سکوت...
بعدا نوشت:
نه من دلم نمیخواد کسی بهم ترحم کنه از ترحم بیزارم...