دعا...
داداش سعید علی رو یادته دوست امید که چند وقتی هم خونه ما بود؟؟؟
حالش اصلا خوب نیست هر آزمایشی هم که نیاز بوده داده ولی دکترا نمیدونن چشه
داداش سعید چند وقت پیش رفتیم خونشون ما که بودیم یکم بهتر شده بود اما امشب خواهرش گفت که
باز حالش بد شده
بابا زنگ زد هر سه تا داداشی باهاش حرف زدن...
نمیدونم مثل اینکه عصبانی میشه،از یه چیزی میترسه،دچار تلقین شده...
امشب حالمون خیلی گرفته شد...
ما هممون خیلی علی رو دوست داریم...مامان... بابا...
بابا گفت بریم چند روز بیاریم خودمون مراقبش باشیم نمیدونم میشه یا نه...
مامان همیشه از چشم پاک بودنش و مودب بودنش تعریف میکنه.
کاش زود خوب بشه...
+دوستای خوبم که میاین بهم سر میزنین تو این ماه عزیز سر سفره های افطارتون برای
سلامتی علی و برگشت سعید من و سارینای بیتا دعا کنید.
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: