چیو می خوای بهم بفهمونی...

از روزی که رفتم روستا هر شب میای به خوابم...

هر شب میای دم در خونه و میگی باران من بر گشتم گریه نکن...

داداش سعید با اون کت و شلوار،با اون نگاه مهربونت،با اون خنده ها،با اون اومدن ها

چی رو میخوای به من بگی...

وای داداش سعید بازم اشک...

بازم لرزش دستام و یاد آوری اون خاطرات...

بازم نبودن و خواب برگشت...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir