تنهام...

اومدم که باهات حرف بزنم اما انقدر دلم پره که همش توی گلوم مونده نمیدونم کدوم رو بگم...

داداش سعید با رفتنت آرزوهام تمام شد،همه چی خراب شد...

باران همون خواهر کوچولو پیر شد...

تو دلم خیلی حرف دارم ولی مثل همیشه نمیتونم بگم،کلمه ای پیدا نمیکنم که باهاش جمله بسازم

و دردم رو بگم

بذاربازم توی دلم بمونه...میخوام فقط خودم رو داغون کنه...میخوام تنهایی درد بکشم...

آهای تو که دوست دارم و نمی فهمی به هیچی گفتن های من عادت کن...

باران تو دار بودن رو از مامانش یاد گرفته،باران دوست نداره حرف های دلش که همش توش غم داره به کسی بگه،باران عادت کرده غمش رو واسه دل خودش نگه داره

عادت کرده تلمبارشون کنه روی هم،از غصه دق بکنه ولی به کسی نگه،نذاره کسی بفهمه،بفهم باران میخواد تنهایی درد بکشه........

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir