بازم روستا...

 

وای داداش سعید بازم داریم میریم روستامون

خسته شدم خب...

عصر میریم.خدا رو شکر که مهسا خونه بابا بزرگه و الا اونجا دق میکردم .

جمعه هم با مهسا اینا میرم خونشون که شنبه برم امتحان،۲ شنبه هم یکی دارم بعد بر میگردم خونه

+این عکس روستامون واسه اونایی که میخوان ببینن،البته این پل روستا و باغهاش،از توی روستا عکس نداشتم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir