برای یه دوست...
سلام نوشته هاتون برام آشناست فکر کنم آقا شهریار باشین.
توی خانواده ما به جز مامان همه عشق کوه هستیم
البته مامان هم چون پاهاشون در میکنه نمیتونن
خود من یه رکورد شکنی داشتم توی بچگی.
بعد از این اتفاق بابا نگفتن که کوه نرین ولی ما هیچکدوم دل رفتن نداریم
هر وقت خیلی سختم بشه میریم توی ایوون خونه وبه آسمون نگاه میکنم و سعید و صدا میزنم با اینکه
ایمان دارم سعید اون بالا نیست
بعد از آخرین تجسس بابا اصرار دارن که چندین بار برن دماوند و خودشون برن دنبال داداش که تا الان ما
هیچ کدوم اجازه ندادیم
یادمه با گریه بهش گفتم بابایی همش سعید پس من چی؟
من بابا نمی خوام؟
تو اگه خدای نکرده یه مو از سرت کم شه من چیکار کنم؟
نمیخوام بری،بذار اونا که کارشون اینه برن داداشو پیدا کنن
این هفته هم بابا میخوان برن تهران که با زن داداش برن دماوند
زن داداش گفتن بذارین بیاد ولی ما اجازه نمیدیم که خارج از کشور رو برن
بابا سنی ازشون گذشته دیگه نمیتونن مثل قدیم از کوه برن بالا خسته میشن ولی قبول دار نمی شن
منظورم از هم صحبت کسی که بشینه پای حرفام
من دلداری نمیخوام چون کسی نمی فهمه حرفم رو جز خواهری که برادر مفقودالاثر داره
من میخوام از سعیدم بگم،از خاطراتم شاید سبک شم
ممنون که بهم سر میزنین.یک دنیا ممنون.به خدا همیشه و همه جا برای همتون دعا میکنم چون تنها کاریه که از دستم بر میاد
من خیلی داغونم خیلی،میخندم بیش از قبل هم میخندم ولی وقتی خودم رو توی آیینه نگاه میکنم خودم رو نمی شناسم.این باران سعید نیست