یه غریبه...
داداش سعید نه من زبون این آدما رو میفهمم نه اینا زبون منو
تو رو خدا برگرد
اینا نمی فهمن ما چرا التماس خدا میکنیم تو رو برگردونه
اینا نمی فهمن ما چرا تو رو دوست داریم
(سعید به همه ما یاد داد که همیشه جواب سلام، علیک نیست.یاد داد که بدون چشم داشت و انتظار
محبت کنیم.سعید رو برای خودمون نمیخوایم)
داداشی من اینجا بین اینا یه غریبم
اینا نمی فهمن من شبا همش به این فکر میکنم که تو الان سردته یا نه
اینا نمی فهمن هر لقمه که میخوریم به این فکر میکنیم که تو غذا خوردی یا نه
اینا نمی فهمن چون شاید گم شده نداشتن
آره از دست دادن یه عزیز خیلی سخته خیلی
مامانم توی یک سال سه تا از خانوادش رو از دست داد من میدونم یعنی چی
هنوز یاد آوری اون لحظه های خاکسپاری دیوانه ام میکنه
ولی مامان میره سر قبر برادرش و اشک میریزه باهاش حرف میزنه خیالش راحته که دیگه جای داداشش اینجاست
ولی من چی...