نامه ای برای خدا....

 

سلام.

بیا از اون روز اول شروع کنیم از اون اول ِ اول

از ۳۰ مرداد ۱۳۶۸....

وقتی هیچ کس انتظارش رو نداشت منو فرستادی توی یه خانواده  ۶ نفری ...

۱ دختر کوچولو بین ۴ تا پسر...

همیشه توی بغل یکی بودم همیشه،آروم بودم

مامان میگه و زن عمو در جواب میگه: مگه شما باران رو روی زمین گذاشتید که ببینید شیطونه یا نه؟

فقط کافی بود اشاره کنم هر چی خواستم گذاشتن جلوم

ولی مامان میگه از اول هم لجباز نبودی،میفهمیدی هر چیزی رو نباید بخوای

همین جوری آروم بزرگ شدم،بدون اشک توی چشمام....

ولی یادم دادن قانع بودن رو ،بهم یاد دادن که برای غم نداشتنم باید شکر کنم

این که اشک توی چشمام نیست باید شکر کنم

اینکه هر چی میخوام دارم باید شکر کنم

و این کارو کردم مگه نه؟؟

دوم دبیرستان بودم،دیگه آروم نبودم،حالا دیگه روی زمین بودم و میتونستم شیطنت کنم

یه شب کابوس وحشتناکی دیدم ،سعید از کوه پرت شد پائین

جیغ زدم،گریه کردم ولی کسی صدام رو نشنید چون اتاقم دور از فضای اصلی بود....

بیدار شدم شکرتو کردم مگه نه؟؟؟ رفتم صدقه انداختم،دور داداش سعید گشتم

خدا جون التماست کردم حتی یاد آوری اون کابوس هم اشک من رو در می آورد

بهت گفتم اول من.... گفتم منو ببر بعد هر کار خواستی با عزیزام بکن

گفتم خدایا من نمیتونم گفتم مگه نه؟؟

سوم دبیرستان بودم...

اول آقا جون رو بردی،چند ماه بعد دایی جان رو بردی،و دو ماه بعد مادر جون

چی رو خواستی بهم یاد بدی؟؟

میخواستی بگی دختر کوچولو،ناز پروده بسه دیگه هر چی خندیدی،بسه هر چی چشمات خالی از

اشک بوده؟؟

ولی من بازم گفتم شکر مگه نه؟؟

یکی یکی دست گذاشتی روی اون چیزهایی که میخواستم

همشون رو ازم میگرفتی... نمی فهمیدم چرا؟ ولی می گفتم حکمت داره خدایا شکرت

رسیدی به سعید...

خدا جون نه...این یکی رو دیگه نه

مگه نگفتم با عزیزام کاری نداشته باش؟مگه نگفتم اول من؟؟

من که چشمام دیگه از اشک پر شده ،تو رو خدا سعید دیگه نه...

بازم گوش ندادی مثل اون وقت هایی که میگی من صلاح تو رو بهتر میدونم...

۱۰ شب توی چشمام نگاه کردی و گفتی اینم از سعیدت دیگه کی رو دوست داری؟؟

ترسیدم بگم...ترسیدم از دوست داشتن واست بگم

گفتم فقط تو رو ..... گفتم خدایا شکرت من راضیم به رضای تو

گفتم مگه نه؟؟

نمیدونم سعیدم رو کجا قایم کردی؟نمیدونم کی میخوای بهم پس بدی؟

ولی خدایا یه لحظه نگاه کن...

آره به من...

ولی نه اون دختر کوچولو که همیشه توی بغل این و اون بوده،نه اون لوس ِ یکی یدونه

نه به این باران نگاه کن...

به این بارانی که جز برای سجده ی تو کمرشو خم نکرد

به این بارانی که حالا همیشه توی چشماش اشک هست

به این بارانی که حالا میدونه غم یعنی چی

میدونه از دست دادن یعنی چی،نداشتن یعنی چی

میدونم که زورم بهت نمیرسه،میدونم خیلی از من بزرگتری،میدونم هر کار بخوای میکنی

ولی تو رو به خودت قسم میدم

یه بار توی چشمام نگاه کن ..... اشکامو میبینی؟؟؟؟؟؟

خدایا شکرت.... نگاه کن ببین اگه هنوز ظرفیت غم دارم بسم الله.....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir