خواب....

 

داداش سعید من دیشب تنهایی گریه میکردم

تاریک بود آیینه منو نمی دید

داداش سعید آیینه گریه نمیکرد...

انقدر گریه کردم تا خوابم برد....

نزدیک اذان بود که خوابت رو دیدم،یکی تو رو پیدا کرده بود

سیر نگات کردم،بغلت کردم،گریه کردم

گفتی بارانم من دیگه پیشتم خواهر کوچولو دیگه گریه نکن

همش حواسم به این بود که تا خونه خلوت شد بیام و توی وبلاگم بنویسم که داداش سعیدم برگشت

ولی من صبح از خواب بیدار شدم..................

تا کی باید اینجا بشینم چشم انتظارت

تا کی زندگیمو بگذرونم با خیالت

مُردم بس که با رویای تو از خواب پریدم

بس که چشم به راهت موندم و هیچی ندیدم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir