مادر....

 

فقط بذار من حرف بزنم....

تو هیچی نگو،انقدر از دستت ناراحتم که نمی خوام تو هیچی بگی

خواستی بزرگیت رو به رخ اون مادر درد کشیده بکشی که ویلچر رو نصیبش کردی؟؟

خواستی به بچه هاش نشون بدی که هر کار دلت می خواد میکنی؟

آخه چی رو خواستی نشون بدی؟

مادر که با اون کمر دردش بازم گفت شکر....

بازم نمازش رو خوند و گفت شکر....

آخه بزرگیتو شکر اینه اون مرام و معرفت؟؟

کدوم گناهش انقدر به چشمت بزرگ اومد که این کار رو کردی؟؟

اون که رفته بود حرم امام رضا واسه درد و دل با آقا.....

بی انصاف میذاشتی پاش میرسید حرم بعد می فرستادیش بیمارستان....

نه هیچی نگو....

باهات قهرم.

میدونم اگه تو بخوای همه کار میتونی بکنی

واسه خودم که هر چی میخوام میگی حالا نه

واسه اون مادر فقط واسه اون.....

بیا یه لحظه همه ی کاراتو بذار کنار،صدای بچه های اون مادر رو توی حرم بشنو

امروز فقط دارم میگم اون مادر،میبینی هیچی از سعید نگفتم

تو رو به بزرگیت قسم میدم،نذار ویلچر بشه شریک لحظه های اون مادر..........

التماست میکنم........

(یه مادر توی این کشور نیاز به دعا داره که بتونه بازم روی پاهاش بایسته)

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir