شب و تنهایی و بغل تو.....

 

داداش سعید دیشب خیلی احساس تنهایی میکردم

دیشب همین که چشمام اومد روی هم خوابت رو دیدم

خیلی خواب عجیبی بود....

خواب دیدم چند تا دکتر اومدن و گفتن که تو رو از هند پیدا کردن،البته جسدت رو

ولی من میدونستم که دروغه

توی یه اتاق بزگ تو رو پسر های فامیل با تخت آوردن که سرت و پاهات بیرون بود

یک لحظه دیدم که چشمات رو باز کردی ولی هیچی نگفتم فقط گریه میکردم

بابا گریه میکرد مامان گریه میکرد....

یه لباس سفید تنم بود سرتا پا سفید

مامان اومد کنارت خوابید وقتی پاشد گفت باران قلب داداش میزنه من باور کردم ولی هیچکی قبول نکرد

و مامان همینطور گریه میکرد

نشستم پائین تخت و سرم رو گذاشتم روی تخت و گریه کردم،دستت رو روی سرم احساس کردم

ولی وقتی گفتم کسی باور نکرد

تا اینکه همه ی فامیل از اونجا رفتن

همون دکترها موندن و چند نفر غریبه و من....

چشماتو باز کردی و پاشدی بغلم کردی.....

گفتی خواهر کوچولو واسه من خیلی سخته که دلتنگیت رو ببینم و این اشکا رو

ولی یکم دیگه صبور باش همه چی درست میشه

گفتم بر میگردی؟

گفتی میبینی که الان نمیتونم ولی آره منتظرم باش

اشکامو پاک کردی و سیر نگات کردم و بعد هم بغلت کردم

و از خواب بیدار شدم.....

هنوز هم همون بو رو میدی داداش.........

داداش سعید من منتظرت میمونم تا هر وقت تو بگی...............

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir