کل داستان....

 

امروز و دیروز به خیلی ها قول دادم که بخندم

سعی خودم رو میکنم....

مامانی صبح رسید،کاغذی که توش حرفهای اون خانم رو نوشته بودن بهم داد

توش نوشته شده بود که داداش رو در حال خوردن چایی با کسی دیگه دیده....

نمیدونم باید حرفهاش رو باور کنم یا نه

مامان میگن تا نشستم پیشش اسم بابا رو گفتن و از مادر پرسیدن که این آقا کی سعید میشه؟

که مادر گفتن پدرش

بعد گفتن باران کیه که برای سعید خواب دیده؟

گفته خواهرش

بعد هم به عکس حضرت ابوالفضل نگاه کرده و گفته که سعید بر میگرده

خدا کنه حرفهاش راست باشه

خدا جون یعنی ممکنه؟؟؟؟

حالا داستان این خانم:

این خانم که مسن هم هست یه بیماری میگیره که علاج نداشته،همسرش اون رو که دیگه زمین گیر

شده بوده میبره و میذاره توی یک بیابون و بر میگرده

توی اون بیابون یه آقایی با اسب به سراغ این خانم میاد و اون رو بلند میکنه و به در خونش بر میگردونه

از اون روز این خانم خوب شده و توی یک حسینیه نشسته و بدون گرفتن هیچ پولی به مردم کمک میکنه

بازم الله و اعلم

خدا جون بازم همه ی گره ها به دست خودت باز میشه

خودت یه نگاه به ما بنداز....

امروز نگران من نباشید میخندم....

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir