بازم امید اومد.....
داداش سعید
امید جان غر غرو بدون اطلاع قبلی اومده ایران.....
دلم براش تنگ شده بود
از در که رسید و نشست روی مبل،صدا زده باران؟
جانم؟
نگاه کن اینجا روی دیوار رو جای انگشت مونده
دلمان می خواست بکشیمش ولی خب تازه اومده بود.
خیلی نگران شدیم که چرا داره میاد ولی خدا رو شکر به خاطر یه مسئله کاری اومده
فردا هم کلی کار دارم......
میرم بخوابم که فردا به کارام برسم.
یادت نره دوست دارما
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: