میخندم...
امروز صبح تصمیم گرفتم اتاق مامان اینا و کمدها رو تمیز کنم ولی تنهایی
ترسیدم باز مامان چشمش به لباس های تو بیفته و دیگه هیچ....
اومد کنارم نشست ولی نذاشتم لباسهات رو ببینه.امروز مامان حال خوشی نداشت نمیدونم چرا
ازش پرسیدم گفت دلم گرفته
صبح ها همه از خونه میرن بیرون تا شب و منو مامان تنهاییم
عصری دیگه دلم طاقت نیاورد مامان رو اینجوری ببینم
آهنگ مهتاب از جهان رو که همیشه باهاش آرووم میگیرم گذاشتم و شروع کردم به خوندن
اگه مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیامو در میارم
اگه بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره که شوره زارم
و انقدر سر به سر مامان گذاشتم که خندید....
بهش گفتم همین یه دختر رو بچسب از این ۴ تا پسر آبی واسه تو گرم نمیشه
همراه مامانی خندیدم،تحمل اشک توی چشماش رو ندارم
الان حالم بهتره.ببخش که توی این چند روز نگرانت کردم.