میخندم...

 

امروز صبح تصمیم گرفتم اتاق مامان اینا و کمدها رو تمیز کنم ولی تنهایی

ترسیدم باز مامان چشمش به لباس های تو بیفته و دیگه هیچ....

اومد کنارم نشست ولی نذاشتم لباسهات رو ببینه.امروز مامان حال خوشی نداشت نمیدونم چرا

ازش پرسیدم گفت دلم گرفته

صبح ها همه از خونه میرن بیرون تا شب و منو مامان تنهاییم

عصری دیگه دلم طاقت نیاورد مامان رو اینجوری ببینم

آهنگ مهتاب از جهان رو که همیشه باهاش آرووم میگیرم گذاشتم و شروع کردم به خوندن

اگه مهتاب بشی به من بتابی    منم رخت سیامو در میارم

اگه بارون بشی نم نم بباری       منم یادم میره که شوره زارم

و انقدر سر به سر مامان گذاشتم که خندید....

بهش گفتم همین یه دختر رو بچسب از این ۴ تا پسر آبی واسه تو گرم نمیشه

همراه مامانی خندیدم،تحمل اشک توی چشماش رو ندارم

الان حالم بهتره.ببخش که توی این چند روز نگرانت کردم.

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir