خدایا دیگه بسه نمیتونم....
خنده های مصنوعی همیشه مساوی بوده با گریه های یواشکی زیر پتو...
فقط یک لحظه ،یک ثانیه خودتون رو بذارین جای من...
عزیزترین کس زندگیتون گم بشه،ندونید کجاست،ندونید سردشه یا نه،ندونید غذا
خورده یا نه،اصلا ندونید باید منتظر بمونید یا نه....
روزی دو بار یا بیشتر صدای گریه مادری رو بشنوید که بچه ش رو گم کرده و داره
التماس خدا میکنه...
روزی چند بار پدری رو ببینید که به عکس بچه ی گم شده ش زل زده و آه میکشه...
چه انتظاری از من دارین؟
بخندم؟شاد باشم؟قوی باشم؟استوار باشم؟کارهایی که سعید دوست داره بکنم؟
اونایی که عاشقین یه لحظه خودتون رو بذارین جای من
چی بهتون میگذره وقتی عشقتون میخواد ترکتون کنه؟
اونایی که برادر دارین
یه لحظه خودتون رو بذارین جای من
چی بهتون میگذره وقتی برادرتون مریض میشه یا تصادف میکنه؟
اونایی که بچه دارین
خودتون رو بذارین جای من،مگه با هر بار تب کردن بچتون شما هم تب نکردین؟
وای....وای...وای...
خداااااااااااااااااااااااا