گریه کردم...
داداش سعید کجایی که بگی خواهر کوچولو از پشت ستون بیا بیرون
امشب گریه کردم برای صبوری دلم...
برای تنهایی هام...
برای روزای قشنگی که داشتم...
برای عید سال ۸۵ و شیطنت های توی قطار با تو....
برای سکوت دلم که میبینه همه ی زندگیش داره میره و فقط نگاه
میکنه...
برای تو...
برای باران...
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: