آقا جون...
داداش سعید...
دیروز عید آنا هم گرفتیم و تمام شد.
آقا جون هنوز هم همونطوره باورت میشه هیچ عکس العملی به نماز
نشون نمیده؟
آقاجونی که تا صدای الله اکبر رو میشنید بلند میشد
اصلا نمیدونم باید نماز بخونه
دیروز عکست که روز طاقچه خونشون بود رو بهش نشون دادم،گفتم
آقاجون من اینو ببرم خونمون ؟ گفت نه
گفتم چرا ؟میدونی این کیه؟
اشک توی چشماش جمع شد و گفت آره
عکس آنا رو هم که نشون دادیم گفت این مادربزرگته...
داداش سعید میدونم اگه تو اینجا بودی میگفتی که اینها عوارض پیریه
آقاجون به مرور زمان اینجوری میشد ولی حالا با یه شوک زودتر به اون
دوران رسیده
راستی سال تحویل همه خونه آقا جون هستیم...
واست یه عالمه حرف دارم فردا واست میگم.
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: