گزارش شاد و غمگین...

 

۱ شنبه:

کنفرانس داشتم،موزه آبگینه و سفالینه ی تهران ...حالم خوب نبود قبل از کلاس حالم بد شد و همکلاسی

منو برد به کلینیکتون داداش...

بهم سرم زدن...

دیر رفتم سر کلاس ولی حس قشنگی بود وقتی دیدم که چقدر بچه ها نگرانم شده بودن،طفلکی ها

نمیدونستن که من چم شده بود و همش سر همکلاسی داد میزدن که تو یه کاریش کردی...

کنفرانس رو دادم خیلی خوب بود...و ۶ نمره میان ترم رو گرفتم.و توی کلاس برنامه اردوی دوشنبه رو چیدیم...

رفتم پیش مریم جون مشاورم...

مامان بهم خبر داد که امیر حسین اومده...همه ی حواسم شد امیر حسین خدا میدونه چقدر حرف اشتباه

زدم و بقیه بهم خندیدن

خودم رو رسوندم خونه ی خاله.الهی دورش بگردم...

سیب زمینی خیلی دوست داره،هر دونه ای که خودش میخورد یکی هم میذاشت دهن من...

۲شنبه:

رفتیم اردوی علمی برای درس موزه داری...

یه ۲ ساعتی هم اونجا حالم بود شد که هم بچه ها خیلی مراقب بودن هم استاد هوام رو داشت...

وقت نهار هم منو نشوند کنار خودش و مواظبم بود...

دوستام رو دوست دارم خیلی مهربونن...همش حواسشون بهم بود که دوباره حالم بد نشه....

کلا ۱۶ نفر بودیم ۱۱ تا دختر،۳ تا پسر،استاد و یه نفر از مسئولین دانشگاه که اونم جهانگردی خونده بود...

من نه ولی بقیه ۱۵ نغر وسطی بازی کردن و خندیدن...

من نقش داور رو داشتم و همش جیغ زدم....میدونستم اگه برم بازی هم استاد منو میزنه هم همکلاسی به

گفته ی خودشون....

واقعا خوب بود.خیلی خندیدیم هم از دست استاد هم همکلاسی....

۳شنبه:

امروز ۴ بار چشمام پر اشک شد....هر بار که یاد نگاهت افتادم.

 

برای تو:

تنهایی درد داره،برگشتن به ۷ آبان درد داره

برای گلم:

آجی فدات شه،ببخش که دیروز نگرانت کردم....

برای تو مادر:

میدونم که دوسم داری،میدونم که دختر خوبی واست نبودم مخصوصا توی این ۲ سال.روزت مبارک.دستات رو میبوسم مادر...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir