رفتن...

 

رفتن رفتن رفتن...

آهایی تویی که میگی میخوام برم میدونی با این کلمه چه به روز بقیه میاری؟؟؟

یادت میاد اون روزی رو که به مامان گفتی میخوای بری کانادا؟هنوز ازدواج نکرده بودی

یادته چقدر گریه کرد؟یادته گفت راضی نیستم اگه بری؟

پشیمون شدی ولی میدونستم میری...تا اینکه ازدواج کردی و با زن داداش افتادین دنبال کارهاتون بدون اینکه

مامان بفهمه

میدونی مامان کی فهمید؟ ۸ ماه بعد از نبودنت.روزی که مریم زنگ زد و گریه کرد که مامان کارای کانادامون جور

شد....

داداش سعید من هیچ وقت مادر نبودم شایدم هیچ وقت نشم...ولی توی این مدت که نبودی حس مامان رو خوب

فهمیدم...وقتی یه بچه از مادر جدا میشه اون مادر دیگه مادر نیست...همه جا میشه اون بچه.همه کس رو اون

میبینه....

وای که چقدر دلم پره...

این روزا نیست هیچکسی نیست.اشکالی هم نداره اینجوری بهتره.اینجوری دیگه کسی نمیفهمه تو دل من چه

خبره

این روزا همه مشغول خودشونن...حتی اونایی که میگن زندگیشون منم.

توی این خونه ی جدید هم تمام اتاقم رو کردم تو....همه جا عکسای تو رو زدم.

دیشب بابا اومد آه کشید و رفت...مامان اومد گریه کرد و رفت.ولی من فقط نگات میکنم داداشی

راستشو بخوای چند وقتی میشه اشک چشمام خشک شده.

میدونی چیه؟میخوام برگردم به همون ۷ آبان.به همون ۱۱ شب.

میخوام برم همون روز و ساعت بمونم تا بیای.

الان که دارم اینا رو مینویسم دارم گریه میکنم ولی هیچ اشکی از چشمام نمیاد.

دلم پره داداش سعید از تو و این دنیا....از تویی که فقط به خودت فکر کردی نه به منی که....

کاش تمام بشم.

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir