این روزهای باران...

 

این روزها آشفتگی رو میتونم از چشمهای بارانِ درون آیینه ببینم.

میبینم که هراسونه،نگرانه...

داداشی از وقتی از تهران برگشتم همش پرستاری از مامان و بابا بوده.بابا دستشون و مامان معده...

به بیشتر دوستات زنگ زدم گفتم من چیکار کنم؟هر دکتری بلد بودم و میشناختم بردم....

نیستی ببینی خواهر کوچولوت چقدر بزرگ شده....

داداشی این روزها بارانِ توی آیینه آتیش میزنه به دل ِ من...

توی چشماش بی کسی فریاد میزنه...

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir