از همه جا....
میخوام حرف بزنم از همه جا و همه چیز....
داداشی دیروز فهمیدیم که برادر آقای حسین امانی همون سرپرست تیمی که تو باهاشون بودی توی علم کوه بر اثر ریزش سنگ فوت شده....فکر کنم حالا آقای امانی حال ما رو خوب میفهمه....
امید رفته دبی واسه ثبت نام ترم جدید...
پاهای مامان روز به روز داره بدتر میشه...خیلی نگرانشم.دارم دنبال یه دکتر خوب میگردم که اگه بشه عملش کنیم...(دوستای خوبم اگه دکتر خوب سراغ دارین بهم بگین)
حال خودمم تعریفی نداره ولی شکر میگذرونم....
با حالی هم که مامان داره تصمیم خودم رو قطعی دیگه گرفتم....
بهشون میگم نه....میمونم پیش مامان.گرچه مامان از تصمیمم ناراحت شد ولی خودم رو آماده کردم برای شنیدن حرفهای مردم....
نمیتونم با این حال و روز تنهاش بذارم...
داداشی دیروز استاد ازمون خواست که یه نامه بنویسیم به زبان گذشته.مثل همیشه مخاطب نامه تو بودی...اتفاقاتی که توی این ۳ سال افتاده بود رو نوشتم....میبینی نمیشه؟؟؟سعی میکنم ولی باز برمیگردم خونه ی اول....
دلم تنگ شده واسه خنده هات....
برمی گردی مگه نه؟؟؟؟