من و خدای من و ایمانم...

 

بهش میگفتم حتی دلم نمیخواد یک بار هم پام به نپال برسه.میگفت میفهمم چی میگی این حس تو رو من به باغمون دارم که رضا توی استخرش غرق شد...به خودم اومدم دیدم من یه درد رو تحمل میکنم و اون دو تا...دردی برادر ۸ ساله ای که غرق شد و همسری که بهترین دوستش بود و توی نپال گم شد....

اما بازم زندگی میکنه خیلی محکم...شاید قبول کرده که دیگه سعید نیست...

باران جان شاید سالها بعد وقتی برفها آب شد...انقدر تکنولوژی پیشرفت کرده باشه که کسی بتونه سعید رو زنده کنه چون الان یخ زده و باز یه زندگی جدید رو شروع کنه...این بهتره یا اینکه بذاریمش زیر خاک تا بپوسه؟؟؟

مریم جون مشکل من با اصل موضوع ِ...اینکه شاید سعید زیر اون برفها نباشه...مریم جون من هیچی ندیدم...تو هم همینطور.اون کفش،اون کوله پشتی،گوشی معاینه.....

باران نمیدونم هیچی نمیدونم...اما میدونم که اگه هر کدوم از ما جای سعید بودیم دوست نداشتیم عزیزترین هامون اینجوری داغون شن...

مریم جون قبول..اما ازم نخواین که بگم دیگه سعید برنمیگرده...بذارین همینجوری با امیدی که دارم زندگی کنم...اونجوری به خدا چیزی ازم نمی مونه...

داداش سعید بر میگردی میدونم.....ایمان دارم

داداش سعید یتی نیومده دنبالت؟؟؟؟؟؟؟

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir