برگشتم داغون....
شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران،ما که میسوزیم و پروانه نداریم چه کنیم؟؟؟؟؟
برگشتم اما داغون تر از قبل...
رفتم که یه بار دیگه سعیدم رو ببینم...رفتم که درد این سالها و روزها رو گریه کنم و آرووم شم
رفتم که یه بار دیگه احساس کنم دارمش...که نگرانمه...
نمیدونم چرا ؟اما آرووم نشدم،ساکت نشدم،دلتنگیم بیشتر شد...گریه کردم اما خیلی آرووم تر از همیشه خیلی آرووم تر....فقط نگاه میکردم و اشک میریختم بدون هیچ صدایی...باید نگاهم میکرد تا ببینه دارم گریه میکنم...
داداش سعید نگاه کردی؟؟؟
آمدم ولی نشد... گوش کنید
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: