عید فطر به این ور....
اینجام خواهر فدای چشمات....
همه رو واست تعریف میکنم
عید فطر نامزدی داداش سومی بود و توی خونه ی ما چون خونه ی اونا کوچیک بود و تعداد مهمونا زیاد...
داداش سومی که اومد داخل،اشک مامانی سرازیر شد و داداش هم همینطور و من...
اما رفتم داداش رو آوردم وسط و دختر عموها دورش رو گرفتن که گریه نکنه...
خوشبخت شد و من خوشحالم...
تا ۳ روز بعد من خونه تمیز میکردم چون کسی نبود کمکم کنه...
فردای عید فطر یعنی ۳۰ مرداد تولدم بود...
داداش دومی و خانومش ۳۱ مرداد واسم تولد گرفتم و داداش سومی و خانومش ۲ شهریور...
دیگه اینکه نازنین مریم هم همون روز تولدم کادوم رو بهم داد...
جای تو هم یه عالمه بوسم کرد...
داداش سعید مامانی هم بهتره این هفته میبرمش دکتر...
و خبر آخر اینکه دارم دنبال کار میگردم و نیست..............
راستی عاشقتم.
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: