خشکید...

 

امروز همه بودن

بابا قربونی داشت مثل هر سال

مریم نازنین ِ تو هم بود

سر سفره بودیم که بابا مریم رو بغل کرد و با صدای  بلند شروع به گریه کرد

و به دنبال اون هر ۳ برادر و مامانی

وقتی نگاهشون کردم و هیچ اشکی نریختم فهمیدم که

بلاخره چشمه ی اشکم خشک شد.................

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir