روزای قشنگی نیست داداش

 

این روزا قشنگ نیست

زلزله...سیل...آتش سوزی...اشک

و  حالا شلاق و خودکشی

دیروز رفتم کلینیک که به بچه ها سر بزنم ،پسری رو آوردن که صبح ۱۰۰ تا شلاق خورده بود به خاطر دعوا

اصلا با علتش کاری ندارم، اینکه یه آدم چقدر باید دل سنگ باشه تا بتونه کسی دیگه رو شلاق بزنه؟؟

۱۰۰ تا کم نیست،خانم دکتر که اصلا حاضر نشد بیاد ببیندش من و پرستار شیفت کمرش رو شستیم و

پانسمان کردیم.

عکس زیاد دیده بودم اما از نزدیک نه،اصلا نمیتونم توصیفش کنم،تمام لباسش خون بود.

حتما کاری کرده بود که این حکمش بوده اما خب کاش به جای این حکم واسش زندان مینوشتن.

این آدم که رفت یه خانم آوردن که ۱۰۰ تا لورازپام خورده بود و توی همون حال رگ هر دو تا دستش رو زده

بود

نمیتونم بفهمم یعنی چی اصلا؟

همسرش گفت مشکل روحی داره تا عصبی میشه یه بلایی سر خودش میاره،دستاش رو بخیه زدن و

تاکید کردن که اگه نبرین بیمارستان معده ش رو شستشو بدین زنده نمیمونه

خانم دکتر بهم گفت اصلا فکرشم نمیکردم دل اینجور چیزا رو داشته باشی.

همه ی اینا رو دیدم و حرف نزدم و اومدم خونه عمو...فهمیدم تو هفته ی گذشته توی محله عمو اینا چند

تا خونه رو دزد زده و تنها چیزی که برده روغن بوده و برنج و گوشت...

برگشتم اصفهان و تو تلویزیون دیدم که ۲ تا دیگه از اون دخترای معصوم از شدت سوختگی به آسمونا

رفتن

نمیدونم داره چی میشه...نمیدونم چه جوری دارم زندگی میکنم...

اما روزای قشنگی نیست

+نینا نگرانتم بیا بگو کجایی؟؟

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir