زن عموی من...
از ۲ ماه قبل برای ۱۲ بهمن تالار گرفته بودن عقد پسرش بود...
حالش هم بهتر شده بود من و مامان رفتیم خونشون کمک کردیم تا کاراشون رو بکنن واسه بردن شب
یلدایی برای تک عروسشون...حالش خوب بود
دانشگاه بودم ،مامانی زنگ زد گفت عقد افتاده ۴ بهمن توی خونه ی عمو،گفت زن عمو خواسته گفت
حالش خوب نیست
روز ۴ بهمن ساعت ۱۲ با یه پرستار آوردنش خونه تا شاهد عقد باشه اما با اکسیژن،اما با گریه داماد
روز ۵ بهمن با آمبولانس بردنش بیمارستان
روز ۶ بهمن با کفن آوردنش توی خونه و بردنش................
زن عمو توی ۴۷ سالگی آرووم گرفت دیگه راحت نفس میکشه...دیگه سرطان توی بدنش نیست.
+خدایا بهم قدرت بده تا بتونم هوای دختر عموی ۲۱ سالمو داشته باشم.
♥ نوشته شده در ساعت توسط باران: