نارنجی...

 

بهش گفتم مامانی موجود زنده مراقبت میخواد مموش(سنجابم) رو یادته ؟

کنار قفس تکون نمیخورد و من گریه میکردم تا اینکه اون آدم مهربون اومد بردش

اما خب مامانی دلش قناری میخواست،امید هم ۲ تا واسش گرفت

دیروز که از دانشگاه برگشتم بهش گفتم این چرا مریض شده جون نداره تکون بخوره؟

هر وقت صداش میزدم جوابم رو میداد اما اینبار.....

نارنجی؟نارنجی؟

جواب نداد و با بی حالی یه تکون خورد

به خودم گفتم تا امید اومد میگم که ببردش دکتر

دیدم میخواد که بالاشو باز کنه اما نتونست و چشماشو بست............

منم اشک توی چشمام پر شد

از دیشب تا حالا اون لحظه ای که نمیتونست بالاشو باز کنه تو ذهنمه....

زندگی این روزا رو دوست ندارم اصلا اصلا اصلا...۱۰ دقیقه بعد از مرگ نارنجی بهم خبر دادن تک پسر یکی از آشناها وقتی از دبی میومده برای سال دائیش توی فرودگاه تهران تو سن ۳۰ سالگی فوت میکنه

خسته شدم ...................

داداش سعید کجایی؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir