اشتباه دوست داشتنی

آخرش اون عکسی که دلم میخواست رو ازت پیدا کردم یه عکس از شب دامادیت

امروز که دانشگاه بودم عکس رو بردم پیش دوستت کیوان و ازش خواستم واسم بزرگش کنه

خیلی قشنگ شد خیلی

تا رسیدم زدمش دیوار و به دقیقه نکشید اشک مامان و بابا سرازیر شد

به خدا قصدم این نبود

راستش چند روز دیگه با داداش اینا میخوایم بریم آتلیه تا عکسای عروسیشون رو بگیرن این عکستو آماده کردم تا

توی تمام عکسها باشی و اونا جای خالیتو حس نکنن،وقتی عکسای عروسیشون رو میبینن بدونن که داداش

بزرگشون هم بوده.

دیوونه م میدونم ...خودم این کارو کردم و حالا دارم اشک میریزم

داداش سعید خنده ی توی عکس یعنی من برمیگردم باران...برمیگردم و نمیذارم  دیگه تو چشمات اشک جمع شه مگه نه داداش؟؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir