خوب میشم...
خیلی وقته با هم حرف نزدیم نه اینکه حرفی نداشتم نه...دیگه تحمل ناراحتی تو رو نداشتم اما امروز دیگه نمیتونم
اون روزای اول که باید کسی می بود تا منم گریه کنم و اینهمه حرف و بغض تو دلم نمونه هیچکی نبود هیچکی
حتی یک نفر ،بعد ۲ سال هم که دوستای خوب پیدا کردم و عادت کردم به حرف زدن باهاشون و خالی کردن اون بغض
فهمیدم اونا هم یه روزی باید برن مثل الان که بازم کسی پیشم نیست تنهای تنها
که دستمو بذارم جلوی دهنم تا صدای هق هقم بیرون از اتاق نره
وقتی رفتی تهران و من افسردگی گرفتم یادم دادی به آدما وابستگی نداشته باشم اما نتونستم یاد بگیرم و بازم
با رفتن هر کدوم از دوستام چشمام پر اشک شد
و الان اینجام تنها با عکس تو ، یه عالمه فیلم از تو و اشک
شاید باید میرفتن و من اضافی بودم توی زندگیاشون ....
خوب میشم داداشی .
