ماه مبارک و اسباب کشی
نمیدونم حکمت این خواب چی بود اونم توی اولین سحر این ماه عزیز ، ولی خدایا قسمت میدم با من اینجوری نکن درد دوریش به حد کافی زجرآور هست.
روی یه تخت بودی عمو اینا گریه میکردن،صورتت و دستت سوخته بود،هر کی صدات میزد جواب نمیدادی و همه مطمئن که رفتی پیش خدا
اومدم بالای سرت دست کشیدم توی موهات و با هق هق صدات زدم : داداش سعیدم؟ داداش خوبم ؟
چشمات و باز کردی عین همیشه خندیدی و صورتت رو نشونم دادی گفتی : ببین فقط همین جاش سوخته زود خوب میشه دیگه گریه نکنیااا
حرفات و باور کردم اما دیدن تو توی اون حال دیوانه کننده بود، رفتم یه جا که کسی نبود و از ته دل فریاد زدم و خدا خدا کردم و هق هق
صبح امروز با وحشت از خواب بیدار شدم و تا از اتاق بیام بیرون صلوات فرستادم تا آرووم شم اما نشدم
رفتم توی اتاق امید دیدم کارتن کتابها روی زمینن.
یادم رفت بهت بگم تا آخر این هفته میریم خونه ی جدید ولی داداش سعید الان فهمیدم بدون تو جابه جا شدن و اسباب کشی عذاب آورترین کار دنیاست چون من باید وسایلت رو جمع کنم و توی دلم اشک بریزم تا مامانی نفهمه
اون از خواب دیشب ،اینم از جمع کردن وسایل تو و گریه کردن های من...
خدایا نگاهم کن.......
+توی این ماه عزیز من و سعیدم رو فراموش نکنید واقعا محتاجم
+از کسایی که دوسشون دارید یادگاری نگه ندارید یکم که ازتون دور میشن این یادگاری ها آدم رو دیوونه میکنه