12 مهر 1393

تصمیم داشتم دیگه ننویسم به خاطر اینکه اینجا پر شده از آدمای نامحرم که آرزوشون دیدن ناراحتیه منه

اما یه روزایی هست که چشمام ناخودآگاه تقویم رو واسم زنده میکنن مثل امروز که هر کی منو میبینه میگه :باران خیلی خوابیدیا ببین چشمات پف کردن و من نمیتونم بگم چشمام فهمیدن که باز امروز ۱۲ مهر و سعیدشون ۶ ساله که پاشو از خونه گذاشته بیرون که یک ماه بعدش برگرده ولی رفت و موندگار شد...

داداش سعیدم  آلارم دادن چشمام و دیدن یهویی فیلم عروسیت یعنی خراب شدن تمام این روزهایی که سعی کردم آرووم باشم

یه حسی ته دلم میگه که وعده دیدار خیلی نزدیکه و من خوشحالم...

دوست دارم

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir