نشد

سلام داداشی من

نشد

خواستم اما نشددیشب پیش آنا موندم و حالم بد شد و ...

صبح رفتم پیش مامان آهنگ گذاشتم و شروع کردم رقصیدن با اینکه حالم خیلی بد بود

دیدم مامان بغض کرده

گفتم مامانی من،آخه آدم دختر به این نازی داشته باشه بغض میکنه

گفت کاش میرفتیم یه جای آروم و خلوت من بشینم گریه کنم

چرا نباید پسرم پیشم باش

بالام گل

بالام هاردا قالوبای گل

نه فکر الدی حالوما گل

بغض داشت خفم میکرد اما باز خندیدم

میدونم که میدونی چی کشیدم

رفتیم پیش عمه اینا توی بیابون

کلی غر زدم آخه اینجا هم شد جا

من دلم رودخونه،درخت

اما زورم نرسید

منم رفتم نشستم توی ماشین و خودمو توی آیینه نگاه کردم

چی بودم چی شدم

بنده خدا خانومه حق داشت وقتی بچه دختر خالم بغلم بود بگه همین یه بچه رو دارین؟

با کلی خواهش و تمنا رفتیم توی باغ مامان لب آب

مامانی گفت آخرش حرفتو میشونی به کرسی

اونجا هم رفتم لب آب به تو فکر کردم

فقط به تو

جات خالی باز مامانی آش پخت

ولی تمام بغض صبحش رو توی گلوی من جا گذاشت

آش نخوردم

رفتم سنگ انداختم توی رودخونه

بعدم اومدم سبزه گره بزنم

بهم گفتن اگه بتونی با یه دست گره بزنی آرزوت بر آورده میشه

به مامانی نگاه کردم گفتم مامانی قول و قرار رو بذارم واسه چند سال دیگه

گفت مامانی سعید

گفتم سعید که میاد شوهر می پره ها

باز اشک توی چشماش جمع شد

گفتم خب ببخشید دختره چشم سفید شوهر میخوای چیکار؟

مگه نه مامان

یکم بهم خندید و دلم شاد شد

واسه سعید سبزه گره زدم

با یه دست

داداشی میدونم باید تو رو از همون خدایی بخوام که تو رو ازمون جدا کرده

واسه منی که بغض ۲ سال نبودنت هنوز توی گلومه نمیدونم سیزده بدر چطوری گذشت

ولی خوشحالم که بابا و داداشا حتی مصنوعی هم شاد بودن

راستی یه سنگ هم خورد به چشمم

از توی آتیش پرید

الان که دارم گریه میکنم چشمم خیلی درد میکنه

بازم گریه

میدونم ولی دعوام نکن

خواهر کوچولوت دلش خیلی پره

♥ نوشته شده در ساعت توسط باران:

Design By : Bia2skin.ir