امروزم مثل بقیه روزا
باران بیا ببینم چشمت چطوره
پا شدم داد زدم مامانی چشمام نمیبینه بیا منو ببر
مامانی من نمیخوام کور شم
مامانی انگار اون یکی هم نمیبینه
بابا گفتن دختر باباما که همش داریم نازتو میکشیم دیگه چته؟
گفت بپوش ببرمت بیمارستان
رفتیم دکتر کلی ادا سرمون در آورد بعدم گفت چیزی نشده یکم از داخل سوخته
منم دیدم زشته بگم چیزی نشده
هر کی پرسید گفتم دکتر گفت همون دم در بکن بنداز گربه بخوره
گفت از داخل تاول زده باید بیای عملش کنی خودت نترکونیش ها بدتر میشه
گفت دیگه این چشم دیگه واست چشم نمیشه یه فکری به حال خودت بکن
داداشی گفت دقیقا گفت کی تمومه؟
گفتم نمیدونست ولی گفت علی الحساب یه فاتحه بدین
الان بهتره داداشی نگران نباش
امشب عروسی پسر عمو،همون عمو که من حتی حاضر نیستم نگاش کنم
بابا که رفت شیراز که بهونه داشته باشه واسه نرفتن
من هم چشم خودمو پای زن داداش رو بهونه کردم موندم
امید هم کارشو بهونه کرد
مامان و داداش دومی و سومی رو هم به زور بردن
از ظهر هم داشتم مهسا رو آرایش میکردم
انقده خوهشل شد
خودمو دست کم گرفته بودم آرایشگریم ها
تا منو دید گفت بمیری که بخت منو بستی
گفتم به من چه؟
گفت قرار بود با هم جاری بشیم حالا کسی تو رو نمیگیره منم می ترشم
همه رفتن و منو زن داداش هم داریم از تو حرف میزنیم
زن داداشی که فقط ۴ ماه تو رو میشناخت و ۵ یا ۶ بار تو رو دیده بود
مهسا داره از عروسی گزارش میده
این دختر دیوانست
پیام داده که سبزی بخر شب اومدم پاک کنیم تا برات تعریف کنم کی چیکار کرد
مهسا ۴ سال از من کوچیکتره ولی خیلی شاده
همش کاری میکنه من بخندم
راستی امروز دوست بابا و خانومش اومدن اینجا
همونا که دخترشون رو دامادشون کشت ولی اونا ازش گذشتن
اومدن و خیلی گریه کردن
باهامون هم دردن
امروز من با اینکه نمیخواستم گریم افتاد
آخه مامانی گفت باران این همه دختر عمو داره ولی هیچکی زنگ نزد بگه باران تو خواهر نداری با من حرف بزن یا ...
داداشی این روزا هم میگذره
تو که بیای همه اینا میگذرن